دیروز بخشی از نقد بنده بر سخن جناب آقای دکتر شفیعی کدکنی باقی ماند و امروز آن را ب…

ایشان در بخشی از نوشتار خود، در نقد عرفان محی الدین، آورده بودند:
"…در آن هیچ جایی برای حضور انسان، جز در آینۀ "حضرات خمس" دیده نمی شود. در صورتی که تصوّف خراسان، یعنی تصوف ایران، سرشار است از اندیشیدن به انسان، همین انسانِ خاکیِ میان کوچه و بازار."
لازم به ذکر است که من به جای اینکه در اینجا به عرفان خراسان و عرفان های دیگر ایرانی و … اشاره کنم در مورد این عرفان ها در برابر عرفان محی الدین، تعبیرعرفان سنتی را به کار می برم.
1-آقای دکتر شفیعی کدکنی چنین پنداشته اند که عرفان ابن عربی عرفانی کاملا انتزاعی و ذهنی است. از نگاه ایشان، پای انسانی که ابن عربی مطرح می کند روی زمین نیست و عرفان او گویی غیر کاربردی برای این انسان خاکی است؛ اما کاملا موضوع بر عکس است و ابن عربی بسیار کوشیده است که زمین و آسمان را بر هم بدوزد و به شاگردان مکتبش بیاموزد که زمین و آسمان و حق و خلق و ملک و ملکوت و جان و تن درهم تنیده است.
2- عرفان ابن عربی از آنجا که بر وحدت وجود استوار است مسئولیت برپا کردن امنیت و سلامت و فضیلت را به آسمان محوّل نمی کند، بلکه چون قائل است که انسان از مظاهر بارز حضرت حق است پس اگر قرار باشد به فرد نیازمندی کمک شود، انسان به عنوان مظهر حضرت حق است که باید به همنوع خود کمک کند یا محیط زیست را حفظ کند و … . این در حالی است که در بسیاری از عرفان های سنتی منتظر می شوند که آسمان کاری را انجام دهد و فقط به توکل حضرت حق تکیه دارند. نظر محی الدین را به طور خلاصه در باب توکل، در ادامه قدری توضیح خواهم داد.
3- عرفان ابن عربی از آنجا که بر وحدت وجود استوار است آزار دیدنِ مخلوق را به معنای آزار دیدنِ حضرت حق می داند؛ و از این رو، به پرهیز از آزار دادن انسان ها و حیوانات تاکید دارد؛ اما در دیدگاه های غیر وحدت وجودی، انسان و هیچ یک از مخلوقات به خودی خود ارزشی ندارند چون مظهر حضرت حق نیستند.
4- محی الدین بر اساس دیدگاه وحدت وجودی خود، در فص ایوبی از فصوص الحکم به این نکته اشاره می کند که انسان در برابر گرفتاری ها و مشکلات و فشارها نباید فقط تسلیم باشد و صبوری کند؛ بلکه صبوری در جایی است که نتواند مشکلی را برطرف کند پس همواره باید بکوشد که گرفتاری و رنج خود را برطرف کند و از اسم خویش نیز یاری بطلبد و بخواهد که راهی جلوی پای او قرار دهد. محی الدین تصریح می کند که قوانین و سنت های هستی تغییر ناپذیر است اما می توان تلاش کرد که از یک سنت به سنتی دیگر از قوانین و سنت های هستی، و از اسم وصفتی از اسماء و صفات حق به اسم و صفتی دیگر از صفات او پناه برد.
5 – در عرفان محی الدین هیچ صفتی به خودی خود بد یا خوب نیست بلکه هر صفتی حکمتی دارد و باید در جای خودش و به اندازه مورد استفاده قرار گیرد. محی الدین در این مسیر بحث را به آنجا می کشاند که ترک توکل نیز خودش صفتی و مقامی است و این طور نیست که فقط توکل مطلوب باشد؛ و در جاهایی، عدم توکل و عدم تسلیم بودن در برابر مشکلات و گرفتاری ها نیز شایسته است؛ و اگر انسان بتواند تغییری در جهت کمال خودش و جامعه خودش به وجود آورد، می تواند به آن اقدام کند و فقط نباید کار را به آسمان واگذار کند و توکل کند.
6- محی الدین در ماجرای ذبح فرزند ، این نقد را وارد می کند که حضرت ابراهیم(ع) ابتدا در فهم و تحلیل معنای رؤیای خود دچار اشتباه شد و اقدام به ذبح فرزند کرد، که خداوند او و فرزندش را حفظ کرد و نجات داد. محی الدین تصریح می کند که حضرت حق از او نوخواسته بود که فرزندش را ذبح کند و او در مورد رؤیای خود، دچار سو برداشت. او باید رؤیای خود را تاویل می کرد.
ببینید که چقدر برداشت او بر خلاف عرفای سنتی دیگر، مترقی و انسانی و عقل پسند است. اگر بپذیریم که ذبح فرزند امر الهی و آزمایش الهی بود این شبهه پیش می آید که هر کس دیگری نیز می تواند به این آزمایش دچار شود زیرا اگرامری یک بار واقع شود، می تواند بارها و در مورد افراد مختلف، واقع شود. اگر یک انسان مورد وثوق شما -به عنوان مثال ازعالمان بزرگ مورد وثوق شما- بگوید که به من در خواب یا بیداری امر شد که فرزند خود را ذبح کنم و او را ذبح کردم، آیا خود شما سخن او را می پذیرید؟
7- سرسپردگی در عرفان های سنتی وجود دارد؛ اما رابطه مرید ومرادی و سرسپردگی بدون قید و شرط ، در عرفان محی الدین نیست.