خوب نبودن حال دل عوامل متعددی می تواند داشته باشد که در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنم:
الف- گاهی خوب نبودن حال دل از این رو است که انسان توقع بیشتری از خودش دارد و چون از خودش احساس رضایت ندارد حال دلش خوب نیست. توقع زیاد از خود گرچه عاملی است که سبب حرکت بیشتر انسان می شود و از یک منظر خوب است؛ اما انسان باید به این موضوع نیز توجه داشته باشد که اگر در حال کوشش است از خودش با توجه به دانایی و توانایی های آن زمانش، راضی باشد؛ چون انسان بر اساس دانایی و توانایی خویش، مسئولیت دارد.
ب- گاهی خوب نبودنِ حال دل از این رو است که انسان کاری یا کارهایی در گذشته انجام داده است که از آنها شرمگین است و این سبب می شود که حال دلش خوب نباشد. از منظر عرفانی، انسان اگر تصمیم دارد که کارهای ناشایسته گذشته را تکرار نکند، همین کافی است و مدام نباید خودش را به سبب اعمال گذشته اش، مورد ملامت قرار دهد.
ج- گاهی خوب نبودن حال دل از این رو است که انسان در انتخاب راه خود و در انتخاب کاری که می خواهد انجام دهد، دچار تردید است. به عنوان مثال اگر کسی دچار تردید شود که دیدگاه های عارفان صحیح تر است یا دیدگاه های غیرِ عارفان و دچار شک و تردید باشد، این شک و تردید سبب می شود که حال دل او خوب نباشد.
به طور کلی، سالک باید به این موضوع توجه داشته باشد که اگر او در حال رشد باشد، مدام دچار تغییر در نگرش ها و عملکرد می شود؛ و اگر با دلیل و استدلال و با توجه به شواهد و قرائن، نگرشهای تازه ای پیدا کند متوجه می شود که نگرش سابق او و روش سابقش غلط یا سطحی بوده است و اطمینان قلبی پیدا می کند. در اینجا نیز نباید افسوس گذشته را بخورد؛ زیرا سالک با طی کردن مراتب سلوکی، مدام نگرش های عمیق تری پیدا می کند، و دست بالای دست و مرتبه بالای مرتبه بسیار است و هرکس به اندازه تواناییِ آن زمانش، مسئولیت دارد.