عرفان مفهومی است شناور و نسبی و ذاتِ مراتبِ تشکیک. در افراد مختلف و برای مخاطبان مختلف، سود و زیان های متفاوت دارد.
شک نیست که جنبه های انسانی آموزش های عارفانی از نوعی بایزید بسطامی و بوسعید میهنی و ابوالحسن خرقانی و مجموعۀ تصوف خراسان برای انسان معاصر ارزش های بسیار دارد: تعصب ها را کم می کند، انسان دوستی بدون قید و شرط را می ستاید و بر آتش انانیّتِ انسان آبی فرو می ریزد تا از شعله های ویران کنندۀ آن بکاهد. اینها جنبه های ارزشمند عرفان ایرانی است.
🔅اما عرفانی که اکنون غالباً در ایران در "محافل" و در "کتب" و "نشریات" عرضه می شود، عرفانی است که تبار ایرانی را تباه خواهد کرد و کوچک ترین جایی برای خِرَد واراده و جنبش باقی نخواهد گذاشت. مجموعۀ بی نهایتی است از بازی با الفاظ که عارفانش می توانند ناظر قتل عام هزاران جوان و پیر باشند و بعد هم بگویند: "تجلی ذات احدیت بود در مقام اسم قهار"!
و یا اگر تمام این مملکت ویران شود، خواهند گفت: "تعیّن اوّل بود که از مقام فیض قدسی به مقام فیض اقدس تنّزل کرد"!
🔅مزخرفاتی از این نوع عبارات که نسلهای پی در پی فرزندان این آب و خاک را خاکسترنشین کرد: عرفان شیخ محیی الدین ابن عربی و اتباع او، به روایت شارحان معاصر ما که می پندارند هرچه این زبان پیچیده تر شود عرفان عمیق تر می شود نمونه ای آشکار است که در آن هیچ جایی برای حضور انسان، جز در آینۀ "حضرات خمس" دیده نمی شود. در صورتی که تصوّف خراسان، یعنی تصوف ایران، سرشار است از اندیشیدن به انسان، همین انسانِ خاکیِ میان کوچه و بازار." ("زبان شعر در نثر صوفیّه"، ص ۹۹-۱۰۰)
جناب آقای دکتر شفیعی کدکنی نوشته بودند که: "مجموعۀ تصوف خراسان برای انسان معاصر ارزش های بسیار دارد: تعصب ها را کم می کند، انسان دوستی بدون قید و شرط را می ستاید و بر آتش انانیّتِ انسان آبی فرو می ریزد تا از شعله های ویران کنندۀ آن بکاهد. اینها جنبه های ارزشمند عرفان ایرانی است."
این سخن بیش از اینکه در مورد عرفان ایرانی صادق باشد – که البته در مورد عرفان و سالکان ایرانی هم اجمالا صادق است- در مورد ابن عربی صادق است؛ چون درمیان عارفانی که آثاری از آن ها بر جای مانده است کسی تعصبش کمتراز محی الدین نیست. محی الدین آن قدر سعه صدر و وسعت نظر دارد که هر کسی را با هر دین و مذهبی تا جایی که به حقوق دیگران تجاوز نکند، به رسمیت می شناسد؛ در حالی که بسیاری از عارفان و سالکان چنین نگرشی ندارد. به عنوان مثال، او را با علاء الدوله سمنانی مقایسه کنید که کسی را که سخنش با مذاق او سازگاری ندارد تکفیر می کند.
از نقدهای جناب آقای دکتر شفیعی کدکنی به ابن عربی، نقد ایشان به عرفان نظریِ شیخ اکبر است؛ که انصافا از ایشان این نوع سخن گفتن جای شگفتی دارد. محی الدین همان اندازه که به عرفان عملی اهمیت می دهد، به عرفان نظری نیز توجه دارد. با وجود علاقه ای که به ابوالحسن خرقانی و خواجه عبدالله انصاری و امثال ایشان دارم ، اما سخنان ایشان دیدگاه های هستی شناسانه به دست کسی نمی دهد. مگر غیر از این است که یکی از جنبه های اصلی سلوک و عرفان این است که انسان بکوشد تا بداند که کیست و از کجا آمده است و در کجا قرار دارد و به کجا می رود؟ این امور در سایه عرفان نظری محقق است.
جناب آقای دکتر شفیعی کدکنی در عبارتی دیگر در نقد ابن عربی و پیروان وی، نوشته اند: "مجموعۀ بی نهایتی است از بازی با الفاظ که عارفانش می توانند ناظر قتل عام هزاران جوان و پیر باشند و بعد هم بگویند: "تجلی ذات احدیت بود در مقام اسم قهار"! و یا اگر تمام این مملکت ویران شود، خواهند گفت: "تعیّن اوّل بود که از مقام فیض قدسی به مقام فیض اقدس تنّزل کرد"
در اینجا از سخنان دکتر شفیعی کدکنی به یادم آمد که "الناس اعداء ما جهلوا" (1) اگر محی الدین در تحلیل خشونت ها و کشتار و امثال آن می گوید که این ها نیز از برخی از اسماء الهی به ظهور رسیده است برای این است که تبیین و پاسخ درست و قابل قبولی در مورد برخی امور داشته باشد. محی الدین بر این باور است که ما به عنوان مظهری از مظاهر حضرت حق برای اینکه جهانی آرام و سرشار از امنیت داشته باشیم باید بکوشیم که مهربانی و امنیت را در جهان بگسترانیم؛ اما اگر کوشش کردیم و خشونت و ناآرامی در جهان ظاهر شد، ناگزیریم بپذیریم که آن نیز ناشی از برخی از اسماء الهی و در دایره نظام هستی بوده است.