در شرح حال ابوالحسن اشعری که مؤسس مکتب اشعری است، نقل شده است که روزی از استادش اب…

ابوالحسن اشعری از استادش ابوعلی جُبّائی سوال کرد: «سه برادر، مُردند یکی مومنی‌ِ نیکوکارِ و پرهیزکار بود، دومی کافری فاسقِ بدکار، و سومی کودکی خردسال. عاقبتشان چه خواهد بود؟»

جُبّائی پاسخ داد: «زاهد در درجات (بهشت)، کافر در درکات (جهنم) و کودک از اهل سلامت (ایمن از عذاب) است.»

اشعری می گوید: «اگر کودک بخواهد به درجاتِ زاهد برسد، به وی اجازه داده می شود؟»

جُبّائی پاسخ می دهد: «نه. زیرا گفته می شود برادرت فقط بر اثر طاعات فراوان به این درجات نائل آمده است و تو را آن طاعت نیست.»

اشعری می گوید: «اگر آن کودک بگوید: تقصیر از من نبوده است. تو مرا زنده نگذاشتی و بر طاعت توانا نکردی.» چه پاسخی خدا به او می دهد.

جُبّائی جواب می دهد: «خداوند می فرماید: من می دانستم اگر تو می ماندی معصیت می کردی و مستوجب عذاب الیم می شد، پس مطابقِ مصلحتِ تو رفتار کردم.»

اشعری می گوید: «اگر برادر کافر بگوید: ای خدای عالمیان، همان طور که حال او را می دانستی حال مرا هم می دانستی، چرا مصلحت وی را رعایت کردی و مصلحتِ مرا رعایت نکردی؟»

جُبّائی جوابی نمی یابد که بدهد. از این رو به اشعری می گوید «تو دیوانه ای.»

اشعری می گوید: «نه من دیوانه نیستم، بلکه خرِ شیخ در گردنه مانده است.»

اشعری که متوجه قانع کننده نبودنِ پاسخ های مکتبِ فکریِ معتزلی می شود به جای اینکه با روش مناسبی پاسخ مناسب و درستی را پیدا کند، پاسخی وارونه برای خود می تراشد و می گوید که خداوند بر اساس مشیتِ خودش هر طور که بخواهد رفتار می کند؛ یعنی اگر بخواهد افراد افراد گنهکار را به جهنم می برد و افراد درستکار را به جهنم می برد.

اما محی الدین از آنجا که مبانی وحدت وجودی دارد و با یقین به این نتیجه رسیده است که همه افراد مظهرِ حضرت حق اند و جوهره همه افراد در درونِ ساحت الهی است، نتایجی هم که می‌گیرد بسیار متفاوت است و در اینجا فقط به صورت فشرده به آن اشاره می کنم.

محی الدین بر این باور است که خداوند برای کسی تقدیری را رقم نزده است بلکه جوهره یِ افراد مختلف به صورتِ ازلی، در درون حضرت حق و در درون هستی بوده است و جوهره هرکس استعدادهای خاصی به صورت ذاتی، داشته است و این طور نیست که خدا این استعدادها را به کسی داده باشد و به دیگری نداده باشد.

از نظر محی الدین هرکس بر اساس استعدادهایِ ذاتیِ خویش متولد می شود و کار خداوند این است که سبب سازی کند تا استعدادهای هرکس آشکار شود؛ و هرکس بر اساس استعدادهای ازلی خویش، در مسیر دنیا و آخرت خویش حرکت می کند، و به هرکس هر چه می رسد از خودِ او و از جوهره خودش و بر اساس استعدادهایِ ازلیِ خودش است، و خداوند این استعدادها را به او نداده است در نتیجه، پیامدهایِ آن استعدادها نیز از خودش به او می رسد و به این ترتیب هرکس دنیا و آخرتِ خودش و بهشت و جهنمِ خودش را می سازد و کار خداوند این است که برای هرکس اسباب رسیدن به استعدادهایش را مهیا کند.